پر پرواز

تک نوشته های عاشقانه

سلام به تمام عاشقان
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠  

خوب خوب !

دقیقاً شد ٢سال.من برگشتم.

حتماً به این وبلاگ سر بزنید دوستان عزیز!


 
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤  

عارفان آمدند و ستایش خداوند ساختن. بندگان بت پرست خداوند در انتها ستایشش کردن.برادران و خواهران دگر ادیان الهی هم به گونه ای پرورگارشان و ستایش کردند اما ....اما بندگان عاشق چگونه پروردگارشان رو ستایش کنند؟عقل و دل عاشقان به کدام سو کشیده که این چنین پایه های ایمانشان سست گشته؟!

این سخنان و پرسش ها را کسانی بیان می کنند که :

     عاشق نگشتند.

     در زندگی مشترکشان موفق نبودند.

ولی پاسخ من به این افراد که زندگی را بر کام جوانان تلخ ساختند.

عاشقان چه مرد چه زن خدایانی از اعماق زیبایی و پاکی و عشق ساختند و آن را می ستانند. این خدایان همه بندگان آن خدای ابدیند که آفریننده عشق است. از طرفی این آتش عشق را پروردگار بر جان زمینیان نهاد تا یکدیگر را کامل سازند. مگر پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد (ص) نفرمود: هر کس مزدوج نشود دین بر او کامل نخواهد شد.

ترس از ازدواج به خاطر مسائل مادی هم اشتباهی نابخشودنیست زیرا نیروهایی در فکر و بازوان تو نهفته است که می تواند زندیگیت را تا ابدیت تأمین سازد به شرطی که خودت مایل به استفاده از این توانایی ها باشی.

                               *هرگز رویای سپید عاشقی از یادم نخواهد رفت*


کوچه ابتدای زندگی است
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٥  

کوچه ابتدای زندگی است

 

       پنجره دریچه ای به سوی روشنایی

 

             شهر ازدحام اهن و صدا

 

                  زمین حجم کوچکی برای زندگی کردن

 

زمان پرندهای همیشه در حال سفر

 

        ومن پی بهانه ای برای زیستن

 

               ولی هیچ بهانه ای نیافته ام

 

                        برگ ریزان خزان

بی رنگی خورشید

 

        لرزش اندام رنجور درختان

 

               روزهای سرد وکوتاه

 

                     مرا یاد آور غمهاست

 

غم دیروز غم امروز غم فردا

 

      درون سینه ام از چهار فصل عشق

 

            جز پاییز فصلی نیست

 

                   درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست

 

        تنها تنها تنها......

 

                 و در انتظار مرگ زندگی.....

 


مرثیه ای برای یک رویای سپید
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦  
اکنون تنهاتر از همیشه در آستانه‌ی زندگی ایستاده‌ام. کاش هیچگاه از پیله‌ی تنهایی ِ خود بیرون نمی‌آمدم. دیگر تمام شد، اکنون همه‌چیز به پایان رسیده‌است و من، تنها و شکست‌خورده، رویاهای خود را به‌گور خواهم‌برد. آری، خیال ِ خامی‌ست که کلام، اولین و آخرین حجت باشد و چه بیهوده می‌پنداشتم می‌توان کسی را یافت که با من از دنیا بگذرد و به یگانگی ِ کلامم ایمان داشته‌باشد. من مسخ شده‌ام، هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم بیشتر به جانوری شبیه می‌شوم که آفتاب و زمین را می‌بلعد تا روزگار بگذراند. که چه شود؟ منطق‌ها و استدلال‌ها و مشاوره‌ها و مقابله‌ها به او بفهمانند که باید مانند بقیه باشی وگرنه بی‌سرانجامی، آغاز و پایان راهت خواهدبود. همیشه از اینکه مانند بقیه باشم می‌ترسیدم، همیشه از یکجا ماندن می‌گریختم. ازخویشتن تعجب می‌کنم که چرا اجازه دادم حریم‌ها و حرمت‌هایم آلوده‌ی روزمرگی و ورود دیگری گردد. می‌دانم، دو کس مراهرگز نخواهند بخشید، چرا که بخشی از تاوان ِ گناه ِ بی‌بخشش‌ام بر گرده‌ی آنان است. نیمه‌ی انسانیتم که به یاوه می‌پنداشتم یافته‌ام او را و دیگری، کسی که انسانیتش را در پیشگاه ِ انسانی دیگر به بازی گرفتم. نباید اجازه می‌دادم دنیایی که برای خویشتن ساخته‌ام مورد ِ تجاوز قرار بگیرد. بارها گفته‌بودم تنهایی موهبتی‌ست که مرا در مقابل ِهر گزندی ایمن می‌دارد، اما خطا کردم و از اصول ِ خود گذشتم. در دنیای انسان‌های منطقی، من خودخواه‌ترین آدم روی زمین‌ام. اکنون که همه‌چیز برای همیشه به پایان رسیده‌است، به اشتباهم پی می‌برم. چاره‌ای جز رفتن نیست. دیر نخواهد بود تا در مقابله با عجز ِ منطق‌ها و رسوم رایج بخشیده‌شوم. تمام شد. مرا ببخش، اما دیگر هیچگاه به سوی تو باز نخواهم گشت *من عاشقم مرا غم سازگار است تو معشوقی تو را با غم چه کار است*
عشق بورزید تا به شما عشق بورزن
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥  

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
  دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»


رسم زندگی
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸  

رسم زندگی این است ، یکروز کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی او رفته است و همه چیز تمام شده است مثل یک مهمانی که به آخر میرسد و تو به حال خود رها می شوی . چرا غمگینی؟ این رسم زندگیست تو نمی توانی آن را تغییر دهی پس تنها آوازی بخوان . این تنها کاریست که از تو برمی آید آوازی بخوان...خدا حرف هایش را در دنیای اطراف ما نوشته است...فقط کافی است به اتفاقات زندگی ات توجه کنی و ببینی خدا در تمام لحظات روز کلمات خاصش را کجا می نویسد...فقط یه چیز... هیچوقت پیش داوری نکن وبراساس احساست تصمیم نگیر... یادت نرود که گل از بهر ناز آفرینده اند و بلبل از بهر نیاز... به احترام خواهشش کلاه بردار و تعظیم کن و برو... اما همه راه ها را نبند... بگذار بداند...که همیشه می تواند بسویت بازگردد... اما قبل از همه چیز... با وی بگو... (به واضح ترین عبارات)... که قلب تو با اوست... با ابهام و ایهام با او سخن مگوی... بی پرده و گستاخ باش در بیان عشق... اما هرگز از مقام احترام نیفت... و اگر روزی... فهمیدی که باید رفت... برو... اما غمگین نباش... شاید که سرنوشت تو... باغ دیگری برایت در نظر گرفته است.


عاشقی
ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸  

نمی زارم نوازش کسی شب ناز مژه هاتو خواب کنه

 نمی زارم خونه آرزوموکسی با اومدنش خراب کنه

نمی زارم یه غریبه بانگاش پادشاه دل بی ریات بشه

من میخوام خودم پرستشت کنم

نمی زارم که کسی خدات بشه

 


درد
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٧  

ای دل ساده بکش درد

 که حقت این است از زمانه بشو دلسرد

 که حقت این است هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی

 حالا همچو پائیز بشو زرد که حقت این است


رسم عاشقی
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸  

خواهم آموخت رسم عاشقی از چرخ گردان زمانه


خواهم آموخت رسم عاشقی از چشمان همیشه گریان مادر


خواهم آموخت رسم عاشقی از رخ زیبای لیلی


خواهم آموخت رسم عاشقی از عشق اساطیری بزرگ مردان و زنان


خواهم آموخت هر آن چه که عشق بیاموزد

خواهم آموخت فدا کردن جان  را

خواهم آموخت عاشقی بی کران را

خواهم آموخت ...


ماه مشرق
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧  

ماه مشرقم من، با تو عاشقم

 من رقص آتیشم من شعله می کشم

آرزوی من با تو بودن

روز مرگ من بی تو بودن

من عاشق تر از پیشم، دارم عاشق تر هم می شم

اگه مجنون مجنونی من مجنون ترم

من بی تو نمی رقصم من بی تو نمی خونم عاشقت منم .

 عاشقم تویی دوستت دارم عزیزم

من عاشق تر از پیشم

دارم عاشق تر هم میشم